ترکیب دیدها نمایش مسطح نمایش درختی
موضوعات [ قبلی | بعدی ]
چ نعمتیه
پاسخ
۱۳۹۵/۰۱/۳۱ ۰۹:۴۱

 

چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود...یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی!گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند.گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد: آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم، اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی .گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول، تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی مو تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند.آبنات قیچی را برداشت و گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد  یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ... جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم!!!طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکردزیر لب میگفت:من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!!
+2 (2 آرا)