Skip to Content

عاشورا ، اشک ...

باز محرم

عاشورا ، اشک ...

نماز صبح را که می خوانی شوق یک زیارت در دلت جوانه می زند، زیارت، زیارت عاشورا آن هم در صبح روز عاشورا و اشک ...

بی تاب رفتنی، شور عزاداری، شوق سینه و زنجیر، حسین حسین گفتن و ... قرار از کفت برده با اولین تبسم خوررشید عزم رفتن میکنی ، پیراهن سیاه برتن و شال عزا بر سر و مادر که زنجیر به دستت می دهد پسرم دست و سینه ات نذرحسین و ابوالفضل و باز هم اشک ...
کوچه و خیابان سرمست از شور و شیدایی است، خیمه ها پاگرفته اند، کنار آتش اسپند و عطر گلاب و زعفران نذری و تمنای چشم ها ، دست ها و سینه ها و دلت هوای بوی سیب شامه نواز حرم حسین(ع) غریب دارد و حرم حبیب ...
چه غوغایی است جلوی حسینیه علم عزا افراشته اند پرچم های سرخ، سبز و سیاه بردوش جوانها به اهتزار درآمده و چه زیباست رقص پرچمها بر رخسار بغض کرده آسمان صبح عاشورا ...
آهای عباس!! اون پرچم بزرگه رو خودت بردار
علی!! به بچه ها زنجیر بده
قاسم!! هماهنگی طبلها با تو
حمید!! تو با سه نفر اون گهواره رو به دوش بگیرید جلوتر از زنجیرزنها
صدای سیدهاشم پاتوق دار هیئت است که یک لحظه قطع نمی شود شال سبز برگردن با محاسن جوگندمی اش می رود و می آید می خواهد همه چیز منظم باشد.
عباس!! با توام مواظب پرچمت باش ...
و تو کبوتر خیالت پر می کشد به گلستان کربلا و صبحی زیبا در میقات عشق ...
اطراف خیمه ها همهمه ای برپاست کبوتران عاشق چه بی قرارند، آن جوان کیست که مشغول ذکر و دعاست؟ آن دیگری زنگار از شمشیر می گیرد و آن نوجوان که لبخندی شیرین برلب دارد و ...
سواری به بلندی سرو و استقامت کوه بیش از همه می جوشد و می خروشد و پرچم سبزش سایه امید برخیمه ها می پاشد زنها و کودکان چه امیدوارانه نگاهش می کنند و چشمهای نگرانش سرتاسر خیمه گاه را مرور می کند ...
حبیب !! سمت چپ لشکر را تو بگیر
اکبرم !! سمت راست با تو
راه نفوذ دشمن به خیمه ها را ببندید ، هرازگاه بانگی بلند سر می دهد و از شجاعت خود و سپاهیان عشق می سراید تا مبادا دلی در خیمه ها بلرزد و باز هم اشک ...
کاروان عزا موج می گیرد و طوفان می شود ذکر حسین حسین و کوبش طبل ها ، سه ضرب و محکم ، صدای سنج و زنجیر و طبل در هم می آویزد و غمگین ترین موسیقی عزا را می نوازد که حتی آسمان را به حزن و اندوه می کشد و باز هم اشک ...
هیئت راه خود را از میان خیل جمعیت باز می کند و پیش می رود ، جوانها شور گرفته اند نوحه علی اکبر را که می خوانند گویی جانی تازه در کالبدشان دمیده ، جوانی بغض راه نفسش را تنگ کرده و بی حال بر دستهای مردم سواراست فریاد یا حسین اما از لبهای تشنه اش دور نمی شود چشمهایت حیران شده نمی دانی کدام صحنه را به نظاره بنشینی و در خیالت پیکر ارباٌ اربای جوانی را می بینی که برمرکب دستان جوانان هاشمی به سوی خیمه می رود و مولای عشق در پی قربانی جوانش چه آرام و استوار گام برمی دارد و بازهم اشک ...
نوحه خوان هیئت دفترش را ورق می زند و سوزناکترین چکامه اش را در مصیبت کوچکترین قربانی کربلا سر می دهد :
گهواره خالی قنداقه خونین لایی لایی از سفر برگشته رولم ...
مادران جوان گرد گهواره علی اصغر حلقه می زنند کودکان قنداق پیچ سبزپوش برفراز دست مادران ... و باز در خیال خود طفل شش ماهه ای را می بینی که بر روی دستان پدر در تقلای آب است و تیری سه شعبه... و خونش آسمان کربلا را سرخ می کند و باز هم اشک ...
نگاهت بر نوجوانی از حرکت می ایستد که واژه 'احلی من عسل ' برپیشانی بندش نقش بسته و تو در خیالت قاسمی دیگر می بینی که سرسبزی سیزده بهار در نگاهش جاری است اما مرگ در راه خدا در کام او شیرین تر از عسل است حتی اگر تنش لگدکوب سم اسب شقاوت پیشه گان شود و باز هم اشک ...
حال و هوایت عاشورایی تر می شود جمعیت می سوزد، عشق می ورزد و اشک می ریزد هیئت های دیگر که می رسند قیامتی برپاست و هر صحنه بهانه ای می شود تا لحظه لحظه های عاشورای عشق را نقش بند رویاهایت کند...
ساقی هیئت که می آید، مشک بی آب عطش را بر شانه های زخمی عباس برایت تصویرمی کند ...
و آن پیر علم بردوش برایت حبیب را ... و باز هم اشک ...
همه جا ماتم و عزاست ... و تو را به تفکری وا می دارد که این همه شیدایی را به عشق معنی می کنی ، عشقی ابدی ، عشق به انسان بودن و انسان ماندن ، عشق به عقیده ، عقیده ای راسخ و شریعتی ناب و آئینی خدایی و انسان ساز ، آری حسین شهید عقیده بود ... هرچند امروز تشنگی اش را بیشتر فریاد می کنیم و ...
و تو غرق تماشا، می اندیشی این جمعیت پرشور چه بسیار تشنه شعور حسینی اند و باز هم اشک ...
نوای اذان در روح عزاداران جاری می شود طبل و زنجیر و علمها برزمین نهاده و تن های خسته و چهره های تفتیده در پی مهر و جانمازی ، نیت ، تکبیر عشق ، رو به قبله سرخ عشق ، گویی به مولای عشق اقتدا می کنند ، اشک است و هق هق و عروج و نماز و نیازی عارفانه ...
نماز ظهر عاشورا با همه زیبایی و بلندای عرفانش تمام می شود اما هنوز در تب و تاب سلام بودند که فریاد حسین حسین دل داغ دیده آسمان را دوباره خون می کند و تو زمزمه میکنی با خود که آری حسین شهید عقیده بود ... شهید نماز بود ... شهید ... و باز هم اشک ...