جهش تولید | شنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۹

عشق بینوایان - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

عشق بینوایان

عشق بینوایان


Loading the player...

شاها دل آگاه گدایان دارند ، سررشته عشق بینوایان دارند.

فردی در بازار مشغول فروش رطب بود . تا لحظه عصر چیزی نفروخته بود و نگران و ناراحت بود زیرا درهمی برای خانواده کسب نکرده بود . ناگهان دید که زنی نزدیک می شود وخوشحال از اینکه مشتری برایش رسیده از زن پرسید چقدر رطب می خواهی بعد از چندی زن به او گفت که پولی ندارد و از او خواست تا در راه رضای خدا به او قدری رطب دهد . رطب فروش به او رطب داد و به زن گفت با خدا معامله می کند ان زن خوشحال رفت . چندی نگذشته بود که مردی نزدیک به او آمد و گفت 40 درم رای رطبی که به زن دادی به تو می هم . رطب فروش جواب داد من معامله با خدای خود را به 40 درهم نمی فروشم !!!!!!!!

 

 

A date seller was in bazar . it was evening and he doesn't get money until that time. A woman was approaching to there and that seller become happy. She then come and says for the sake of god help to me. And man said I am making a deal with god and get dates to her. Then a man come and say I pay the money of that woman but seller say no I don't do this work because I don't want to change my deal with god with money.